چند وقتی بود که دیگه ذهن و دستم برای نوشتن مددی نمی دادند. دلم گرفته بود و نگاهم منتظر.
منتظر یه اتفاق که برای رسیدنش لحظه شماری می کردم!
نمی دونم ولی شاید امید رسیدن یه دعوت نامه، دیگه تاب و قراری برام باقی نگذاشته بود تا بتونم ذهنم رو برای نوشتن حتی چند خطی متمرکز کنم. خودم اینجا بودم و دلم جای دیگه ای می پرید...
یه جورایی برای نوشتن این دست و اون دست می کردم تا شاید اتفاقی که منتظرش بودم بیافته و پست بعدیم رو به خاطره سبز زیارتی متصل کنم که عطر دل انگیزش تا همیشه در فضای این صفحه ی سیاه موندگار بشه...
و چه سعادتی نصیب من کمترین شد!!! هنوز بعد از گذشتن چندین روز از بازگشتمون باورش برام سخته که به دربار پادشاهی شش پیشوای بزرگ عالم امکان مشرف شدم!
و با افتخار این پست رو با نام بلند سرور مظلومم حسین ابن علی علیه السلام آغاز می کنم.
یا حسین (ع)
روز اول زیارتی که با تولد دهمین ستاره نورانی آسمان ولایت و امامت آغاز شود آن
هم درحریم غریب و دورافتاده شان چه دلنشین و با صفا دفترش گشوده شده است!
چه افتخاری!!! و چه دلتنگی بزرگی در اولین زیارت جد بزرگوار امام زمان عج به
دل زوارش سایه انداخته بود. حریم غریبی که تنها آذینش دو گنبد نو ساخته ی گلی
بودکه آن هم با خون دل تک تک عاشقان این خاندان مظلوم تاریخ جان تازه می گرفت.
بغضی عجیب راه نفس را صد کرده بود ولی به حرمت مبارک بودن آن روز جرئت
فرو ریختن نداشت. وقتی از نزدیک غربت این بارگاه ملکوتی را که مدفن خانواده
نزدیک مهدی صاحب الزمان (عج) بود می دیدی آن هم در محاصره مشتی دشمن که
روی دیدن آنها را نداشته و ندارند و حتی کینه موروسیشان به مدفن این بزرگواران
هم امان نداده دلت صدها بار به این غربت عظیم می شکست و در سینه حبس می شد.

آنقدر غریب که حتی در میلادشان هم کوچکترین آذینی به چشم نمی آمد و تنها عده ی
قلیلی از زوار دل شکسته بودند که با دانه دانه ی اشک هایشان این روز فرخنده را به
ساحت کریمانه شان تبریک عرض می کردند...
در کاظمین با دیدن گنبد و بارگاه زیبا و دلنشین جواد الائمه و جد بزرگوارشان امام
کاظم علیه السلام بغض فروخفته در سینه ها شکست. این زمین بهشتی چنان زیبا و
دلنشین بود که با هرقدمت در بارگاه جود و محبتشان دریایی از آرامش و اشتیاق به
ماندن نصیبت می شد.

با دیدن شکوه و عظمت این بارگاه و غربت و تنهایی آن مدفن مرحمی جز اشک ریختن
و ناله زدن براین مظلومیت به جان خسته زوار آرامش نمی داد...

از صفای کاظمین که جرئه ای نصیب تشنگان شد اگر خوب گوش می کردی صدای
زمزمه ای به گوشت میرسید که:
هر قلب به سینه قبله گاهی دارد
هرقبله برای خود خدایی دارد
اما ز درون کعبه می گفت خدا
ایوان نجف عجب صفایی دارد
حیدر بنگر چه بارگاهی دارد...




صفای ایوان نجف آن هم در شور و غوغای عید به ولایت رسیدن مولی الموحدین
امیرالمونین صدها برابر به دل مشتاقانش می نشیند.
حریم زیبایش را مجسم کن که صدای دست و هل هله و شادی در همه جایش غوغایی
برپا کرده که دل هر شیفته ی ولایتی را می لرزاند. دسته دسته عشاق با هر زبان و
گویشی برای عرض تبریک این روز بزرگ چشم به ایوان با صفای امیرشان دوخته اند
و با مولایشان راز دل میگویند.

هر چه تلاش کنی باز هم درک عظمت مکانی که در آن قدم برمیداری از عهده ات
خارج است. حتی بهشت هم به این خطه ی عرشی قبطه می خورد. چه زیبا گفت که:
نازد به خودش خدا که حیدر دارد
دریای فضایلی منور دارد
مانند علی دگر نیاید والله
صد بار اگر کعبه ترک بردارد
وقتی تپش های قلبت تندتر و مشتاق تر از همیشه می زند خبر از رسیدن لحظه موعود
می دهد. انگار تمام سفر را به شوق رسیدن چنین لحظه ای به انتظار نشسته ای. تا به
حال به بارگاه منور هر کدام از این خاندان یاس که مشرف می شدی آخرین دعایت این
بود که توفیق حضور در خاک سرورت را پیدا کنی و حالا بعد از سال ها انتظار، به
آرزوی دیرینه ات جزدقایقی دور نبودی...
چشم هایت را می بندی و به یاد روزهایی می افتی که در روضه سالار شهیدان
اباعبدالله الحسین با این نوا حالت دگر گون میشد که :
بر مشامم می رسد هر لحظه بوی کربلا
بر دلم ترسد بماند آرزوی کربلا
تشنه آب فراتم ای اجل مهلت بده
تا بگیرم در بغل قبر شهید کربلا
طاقتت تاب می شود و وقتی چشمهای خیست را می گشایی باورش برایت سخت است
که چشمهای شرمنده ات به دیدن نورانی ترین گنبد عرشی در فرش چراغانی شده
است.

در این خاک در این سرزمین غمبار تمام جوارحت در عزای ارباب بی کفن آتش
می گیرد ومی سوزد. بغض تنها همسفر همیشگی این دیار کرب و بلاست.
نمی دانم از کجایش بگویم...
از صفای شش گوشه سبزی که دلت می خواهد زیر قبه با شکوهش با گریه جان
دهی !؟

از بین الحرمینی که برای دو یاقوت عرشی در فرش زمین ریسمان شده است !؟

یا از هجوم بغض بی امانی که در حریم زیبای سقای کربلا دامن گیرت می شود!؟
.jpg)
نمی دانم از کدامین مقام یاد کنم؟!؟
از آن لحظه ای که در مقام حضرت علی اصغر سر بر گهواره ی کوچک سبز پوشی
می گذاری و با نوای روضه بر او اشک میریزی...
یا از آن لحظه ای که در مقام حضرت علی اکبر ایستاده ای و روضه خوان با این
روضه لرزه بر جانت می اندازد که:
جوانان بنی هاشم بیایید
علی را بر در خیمه رسانید
خدا داند که من طاقت ندارم
علی را بر در خیمه رسانم
از تل زینبیه بگویم یا کف العباس ؟! از لحظه های حضور در خیمه های اباعبدالله و
محراب نمازشان یاد کنم یا از پنجره فولادی که نشانگر قتلگاه مولایم بود واین انگار
نوای روزه ی مادری پهلو شکسته بود که هنوز هم به گوش عزادارانش می رسید...
و حتی نمی دانم چگونه توصیف کنم صفای زیباترین شب جمعه ای را که به عمر
کوتاهم ازخداوند هدیه گرفته بودم. آن لحظه هایی که رو به روی شش گوشه نورانیش
نشسته ای وحتی روضه خوان ها هم نمی دانند که از کدامین مصیبت این خاندان مظلوم
جگرت را آتش بزنند.

تا در این خاک چشم باز می کنی انگار وقت رفتن فرا رسیده.
وقتی آخرین نگاهت را به ضریح زیبایش متصل می کنی فقط آرزوی دعوتی دوباره در
نگاهت موج می زند.
حتی زبانت با خداحافظی بیگانه می شود چون امید بازآمدنی دوباره از هر چیز در
سینه ات روشن تر می درخشد.
وقت آخرین احترام از دور چشمانت خیره به پرچم سرخی می ماند که به امید روزی
به اهتزاز بر آمده تا آخرین باز مانده نسل آفتاب بپا خیزند و نوای بلند :
یا اهل العلم ان جدی الحسین قتلوه العتشان
را به گوش تمامی منتظران ظهور سبزش برسانند و با انتقام خون به نا حق ریخته جد
بزرگوارشان مرحمی بر دل سوخته خود و همه عزادان این قرنهای غربت و تنهایی
باشند.

به امید شنیدن نوای زیبایشان چهارده گل صلوات را تقدیم مقدم گرامیشان کنیم تا زودتر
خاک پایشان طوطیای این چشم های چشم به راهمان شود.
پینوشت:
_ ایام عزای سرور و سالار شهیدان ابا عبدالله الحسین و اهل بیت مظلومشان را به پیشگاه صاحب عزای این ایام مهدی آل محمد (عج) تسلیت و تعزیت عرض می کنم... آجرک الله یا صاحب الزمان
_ خدمت بزرگواران و دوستان عزیز هم این ایام سوگواری رو تسلیت میگم و از همه التماس دعا دارم.
همیشه با تو










